تبليغاتX
تپش خورشید

کاش نبیند دلم

غنچه ی افسانه ام

کاش دگر مه نبود

بر فلکه خانه ام

کاش شوم یک نوا

بر در می خانه ام

کاش شو غصه ای

بر در غم خانه ام

بر تب وجدان خود

کاش شود مرهم ام

کاش دگر بر کند

این تن بی چاره ام

غصه و غم بهر تو

اتش این خانه ام

کاش ز خون خون شود

هر دم وهر لحظه ام

کاش دلت می نگاشت

مهر و وفا بر دل ام

کاش که این مهر توبهر منم می نوشت

عشق و وفا بر دل ام

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/28ساعت 5:28  توسط مهديه وليخاني   | 
 

در قدمهای باران

شبها نوری می درخشد

ساحلی ابی

چشمانی سبز

و قلبی خروشان

زم زمه ها می پیچد

ناجی ای هست

در اعماق تاریکی چشمم به انتظار

ناگهان رخ بر تافت

سکوت محشر دلم را گرفت

بهت ی سخت بر لبانم

ارام به من تابید نوری

از باران

باران سبز خاطره

خاطره ی چهرهی دلکش

نازنین

اما دلم

در ماتم دیدارش شکست

سوخت

گسست

انتظار انتظار

شب بر کوه نالان

یار مغرور

سرکش از

بی نیازام

هر روز مزند بر دلم

بر سرم

بر جانم

منت با من بودن را

با من بودنی که فقط

ناز او و غصه های پنهانش از منست

می ما نم

می سوزم

تو مرا انسان دان

تو مرا کمک کن

همان کمکی که در اخرین دیدار

از چشمان سبز دل ربایت خواستم

تو به من گفتی اری

خودت گفتی

اری

خودت گفتی

اکنون دستانم سرد روحم خاموش

در انتظار تو

دستانم را بگیر

تا با هم رویم

به وادی دار الجنون

به اوج اعلی

به جنت زیبا

به ارامش گه جانها

کمک کن

کمک

قولت عهدت

یاد باشد (تقدیم به مهدیه )

____________________

خدایا طا قتم ده

الهی نوایم ده

اشگم بر گونه هایم نمی خشکد

قلبم می سوزد و می ماند

سینه ام غوطه ور

اهی فنایم کن

فنایم کن

فنایم کن

می شکند جان مرا

عمر مرا

روح مرا

غم زده خیمه

اشگ شده چشمه

و ییلاق گر اندوها

سکنت گزیده اند بر

قلب پاره پاره

که هروز و هر ساعت دریده تر می شود

فقط به جرم نداده ها

ندادهای که خدا

تو خود ندادی

ندادی گذاشتی

هرکه رسید هیزوم به اتش قلبم فزون کرد

حتی....

حتی....

حتی...

کدامین قلب میل ماندن دارد کدامین اشگ میل خشکیدن دارد

ساعت و ساعتهاست دیگر ارام نیستم

میبارم میبارم و میسوزم

کجا از اب اتش فزون می شود؟

این جا

اینجا

روی چشمانم

روی پارهای ماندهی قلبم

صدا کرد

ای تو که شکستی مرا

ای تو

که خشکاندی وجودم

ای تو

بیا دستی بزن

بر سرم ابی بریز بر پایم

جوانه می زنم

به خدا می پروازم

به به اوج می روم

اما گفت

امروز به گفته اند

اعتمادی نکنم به کسی

باش تا عمرت برود وبه بدان که به فبرت اعتماد دارم اما به خودت نه

نه

نه

پس تو را مرگ بس است و تنهای دنیا و غمش

چون که من با قطرهای مثل تو کاری ندارم یا بمانو بسوز بر دنیا

یا بمیرو بمیرو

بمیر

ای پیر

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/28ساعت 5:27  توسط مهديه وليخاني   | 
خیلی بی منتطقی

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/28ساعت 5:25  توسط مهديه وليخاني   | 
" loop="-1http://Mazloomi.20m.com/test.mp3<"bgsound src="