|
هر غنچه
که گل گشت گهی غنچه و گهی گل خدایا طا قتم ده الهی نوایم ده اشگم بر گونه هایم نمی خشکد قلبم می سوزد و می ماند سینه ام غوطه ور الهی فنایم کن فنایم کن فنایم کن می شکند جان مرا عمر مرا روح مرا غم زده خیمه اشگ شده چشمه و ییلاق گر اندوها سکنت گزیده اند بر قلب پاره پاره که هروز و هر ساعت دریده تر می شود فقط به جرم نداده ها ندادهای که خدا تو خود ندادی ندادی گذاشتی هرکه رسید هیزوم به اتش قلبم فزون کرد حتی....
کدامین قلب میل ماندن دارد کدامین اشگ میل خشکیدن دارد ساعت و ساعتهاست دیگر ارام نیستم میبارم میبارم و میسوزم کجا از اب اتش فزون می شود؟ این جا اینجا روی چشمانم روی پارهای ماندهی قلبم صدا کرد ای تو که شکستی مرا ای تو که خشکاندی وجودم ای تو بیا دستی بزن بر سرم ابی بریز بر پایم جوانه می زنم پرواز می کنم به به اوج می روم اما گفت امروز گفته اند اعتمادی نکنم به کسی باش تا عمرت برود وبه بدان که به فبرت اعتماد دارم اما به خودت نه
نه پس تو را مرگ بس است و تنهای دنیا و غمش یا بمان و بسوز بر دنیا یا بمیرو بمیرو ای پیر ا |
|