|
در قدمهای باران شبها نوری می درخشد ساحلی ابی چشمانی سبز و قلبی خروشان زم زمه ها می پیچد ناجی ای هست در اعماق تاریکی چشمم به انتظار ناگهان رخ بر تافت سکوت محشر دلم را گرفت بهت ی سخت بر لبانم ارام به من تابید نوری از باران باران سبز خاطره خاطره ی چهرهی دلکش نازنین اما دلم در ماتم دیدارش شکست سوخت گسست انتظار انتظار شب بر کوه نالان یار مغرور سرکش از بی نیازام هر روز مزند بر دلم بر سرم بر جانم منت با من بودن را با من بودنی که فقط ناز او و غصه های پنهانش از منست می ما نم می سوزم تو مرا انسان دان تو مرا کمک کن همان کمکی که در اخرین دیدار از چشمان سبز دل ربایت خواستم تو به من گفتی اری خودت گفتی اری خودت گفتی اکنون دستانم سرد روحم خاموش در انتظار تو دستانم را بگیر تا با هم رویم به وادی دار الجنون به اوج اعلی به جنت زیبا به ارامش گه جانها کمک کن کمک قولت عهدت یاد باشد (تقدیم به مهدیه ) |
|