تبليغاتX
تپش خورشید

               

چون روی کیک تولدم شمع بود.همسرم راقانع کردم خواهرم پروانه را دعوت کند! سرم راروی شانه اش گذاشتم.دندانه های شانه اش شکست. سیبیلش را برای تاب دادن جمعه ها به پارک می برد ! زن که رژیم گرفت.اشک برگونه های اشپزخانه غلتید! زن که به دانشگاه رفت.مرد در کلاس اشپزی ثبت نام کرد! برای این که دست اجل دامنش را نگیرد.همیشه شلوار می پوشید!

                      


ا .......   )  
 بچه ها می دونین  امروز روز تولد یک  نفر که دلش خیلی پاک......
 تولد یک خوب خوب ..........
یک اشنا شهر دور .................
یک ابر اسمون عشق   .....
 هر چند نمی تونم واسش چیزی بگیرم هر چند پیشم  نیست 

 اما دلم همیشه با اون

و   تنها کاری که از من بر میاد و می تونم انجام بدم فقط اینه که  تولدشو اینجا تبریک بگم (((((((((())))))))))) 

 این ۲۱ دونه گل به خاطر قشنگی تمام این سالها و ................

(((((ای کاش تو سالهای از این به بعد من هم می  بودم)))

                                           تولدت مبارک


وقتی داشتم تو تاریکی شب وسط اون بیابون راه می رفتم تا به یک نوری برسم که بتونم باهاش حرفامو بگم دلم خیلی تنگ شده بود از غصش اشکام میریخت رو زمین سرد بیابون.دیگه نمی خواستم برگردم دیگه نمی خواستم همش من بگم دوسش دارم دیگه وجودم سرد شده بود دیگه التماس فایده نداشت می دونی من هر کاری کرده بودم دیگه واسم چیزی نمونده بود بهش بدم. هر چی بهش می دادم باهاش یکم شوخی می کرد می خندید بعد می نداختش دور. من حتی قلبم رو هم داده بودم بهش اما اون مثل یک عروسک باهاش بازی کرد حتی حاضر نمی شد این قلبم رو که این همه مدت داشت با سنگهای بی محلیش میزد که بشکنه یکم نوازش کنه بازم بهم خندید رفت داشت می رفت بر گشت گفت خیلی بچه ای...اما نه امه نه من بچه نبودم من عاشقش بودم هر روز که من قلبم با نور خورشید می فرستادم در خونشون اون قلبم بر می داشت پرد می کرد طرف خودم با التماس بهش نگاه می کردم بعد چشمامم رو می بستم سرم می نداختم پایین می اومدم خونه اما امروز نرفتم خونه اروم اروم اومدم اینجا که شب شد هنوز تو این تاریکی بقض گلوم گرفته و دنبال یک همراز می گردم یک دفعه ماه از پشت ابرا کنار رفت گفت چی شده به من بگو تا ماه رو دیدم گریم شدید شد فقط نگاهش می کردم اشک می ریختم بعد چند لحظه یک باد سرد سوکت اور وزید ساکت شدم به ماه گفتم تو خودت دیدی من هر روز قلبمو بهش می دادم صاف صاف بدون ریا اما اون همش می گفت نمیشه..! نمیشه...! اخه بعدم که می پرسیدی چرا نمی شه می گفت نمی دونم ....اهای دوست من که این جا رو می خونیمی دونی ماه چی گفت :گفت اون نور قلبشو خاموش کرده باید بری واسش شمع بیاری رو چشات بزاری واسش بسوزه شما نمی دونیتن اون بخاطر این نمی دونما گفتن حتی یک بار حتی یک بار عزیزانم بهم نگفت دوست دارم..................


یامهدی(عج)

ای عشق .ای نور .ای همه هستی ادم    .بیا دیگر نمانده طا قت دوری تو   بیا........بیا.به کویر تشنه قلبهایمان بنگر که خونست                                    


به کدامین گناه در دردادگاه   حس تو محکوم شده ام به خورشید نخواهم بخشید تورا که اینچنین دلم را رنجاندییییییییییییی

می خوام امروز واستون از یک عشق بگم خوب گوش کنین بچه ها اخه این عشق با عشقای دیگه خیلی فرق میکنه .بچه ها همتون کویرو که میشناسین اواز همون اول خلقت خیلی اسمون و دوست داشت. چون اسمون شبها خیلی زیبا میشد انقدر که حتی فکرشم نمی تونین بکنین واسه همونم بود که خدا از همون اول یک اسمونی غیر اسمونهای که بالا سر من و تو وتمام ادما گذاشته به کویر داد کویر با عشق اسمونش شبا می خوابیدو روزا زیر گرمای سخت اسمونش طاقت می اورد اخه چوخیلی دوسش داشت همه سختسی ها رو تحمل می کرد شبم که می شد اسمون می خوابید وای که شبها چقدر اسمون قشنگ می شد اما افسوس افسوس کویر ما بیدار می مند اخه می خواست عزیزشو ببینه اما اسمون واسش مهم نبود اون روزا کویرو زیر گرمای شدیدش ازار می داد از شدت ازار کویر سرشو روزا می انداخت پایین که مبادا از ناراحتی چیزی به اسمون بگه که اون مبادا حتی یکم ناراحت شه و شبها با خیال راحت اسمون می خوابید اون اصلا به عشق کویر توجه نمی کردیک روز ابری که بین کویر و اسمون فاصله افتاداسمون دیگه کسی رو نداشت که اذیتش کنه سرش گرم شه یک جورای یک دفه به فکر فرو رفت یک گوشه اسمون ابر نداشت به اندازه یک روزنه خیلی کوچیک اسمون دیدی یک صدای میاد گوشاش وتیز کرد دید صدای کویر داره با خودش گریه میکنه وهی میگه: اسمونم ببین تشنم بارون میباری.......اسمونم دارم می سوزم بهم اب میدی ....اسمونم بیبین خشگ شدم ........اسمونم بیبین درخت نداروم سبزه ندارم .......... اسمونم دستامو بگیر.......اسمونم به تنم به بار ...اسمون که این حرفا رو شنید دلش اتیش گرفت اما بازم گریه نکرد اخه کویر نمی دونست اسمون چون خیلی دوسش داشت نمی بارید چون اگه می بارید این درختها و سبزها رو کویر می روییدن بد دیگه همیشه اونا بیین کویر و اسمون جدای می انداختن دیگه اسمون نمی تونست کویرو ببینه..........................(به نظر شما اونا باید چیکار کنن؟)


یک روز براش نوشتم سلام. بعد از مدتی برام جواب داد :سلام. همه چیز از همون جا شروع شد از همون اول که سلام کرد سلامش فقط رنگ و بوی سلام نداشت تا حالا دیدی از یک کلمه چند سطر شایدم بعضی موقعه ها اندازه یک کتاب برات حرف معنی میشه ؟این سلامش از اون کلمه ها بود. بعد که ساکت شدیم اون رفت دیدم وای اون چقدر باهام حرف داشته که نزده بودهمون جا چشمامو بستم وسرم گذاشتم رو دستام باز دیدمش. داشتم تو چشماش نگاه می کردم وای چقدر حیرت انگیز اخه با من که حرف نمی زد فقط بهم نگاه می کرد. فقط نگاه. باورتون می شه یک دفعه دیدم اشکام ریخت. چشام پر اب شد. سرم بلند کردم چند قدم راه رفتم یک دفعه چشمم افتاد به اسمون: میدونین هر وقت دلتون پی کسی هست به اسمون بگین حتما بهش می رسونه پیغا م تون و اخه اسمون ادرس همه ادما رو داره .گفتم اسمون می دونی کجاست ؟میدونی؟ میدونی؟اسمون یک لبخندی زد و شرع کرد به گریه کردن !اسمون.گریه نکن.اسمون گریه نکن.نه دیگه فایده نداشت اون نمی تونست گریش و نگه داره اروم اروم راه افتادم برم خونه داشتم می اومدم که یکی از پشت سر دستشو گذاشت رو شونم.! من بر گشتم میدونین کی بود؟ یک چهری خسته که زیر اشکای اسمون خیس شده بود این دفه دیگه ساکت نشود پیشونیش و گذاشت رو پیشونیم و خیره کرد تو چشمام بلند داد زد بیبن.. بیبین... ببین دوست دارم.....این گریه های اسمون بود که دل اون و راضی کرده بودکه با من حرف بزنه. اسمون همیشه سبز باشی * یاحق.....................


+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/05/10ساعت 22:12  توسط مهديه وليخاني   | 
" loop="-1http://Mazloomi.20m.com/test.mp3<"bgsound src="